17
ویلوون را برمیدارم،
چشم هایم را می بندم
می نوازم،
بدون هراس و با اشتیاق
جیر جیرک ها بامن همنوازی می کنند،
ابرها میگذرند و
ثانیه ها
.
نورها می رقصند،
سکوت را میشکنم
و
تمام شب
.
به یادت می نوازم.
امنه
16
تلخ ترين ثانيه ها را تجربه كردم،
و تو مرا نديدي
وقتي
در انتظارت نفس كشيدم،
و
گذشتي،
و سالهاست من به هواي يك ثانيه نگاهت
.
ثانيه ها را مي گذرانم.
امنه
15
بانوی پائیز،
نهایت تاریکی،
:
:
چشم هاتو با دست هات پنهون نکن،
فصلت رسیده پس
آروم آروم ببار.
امنه
13
به تو فکر می کنم
و
روشنایی پاکی که از دستانت شعله میکشد
وبه زلالی نگاهت
منتظرم و
فکر میکنم
به نسیم هوایت جذب می شوم
وتو مونس تنهایی هایم
پلک هایم را به روی هم می گذارم و به تو که
معنای زندگی منی
.
فکر میکنم.
امنه
11
اونوقت ها فکر میکردم خوشبختی توی مشتمه،
مشتمو وا کردم
.
پوچ شد،
نمیدونستم فصل گلها گذشته.
امنه
10
جاده پائیزی خیالم پر شده از رد پای تو،
حتی وقتی نیستی
صدای خش خش برگهای زیر پاهاتو
میشنوم،
کاش........
با هم قدم بزنیم.
امنه
9
خوش به حال آسمون،
چون وقتی دلش میگیره
می باره
غرش میکنه
اونوقته که خالی میشه
شاید به خاطر همینه که هیچی تو دلش نمی مونه.
امنه
8
امروز عصر من بودم و آسمونی ابری و کبوتری که روپشت بوم همسایه نشسته بود،
آسمون همینجوری می باریدولی تعجب من از این بود که اون همون جا نشسته بود
وتکون نمیخورد،انگار منتظر بود،داشتم فکر میکردم مگه میشه کبوترها هم منتظر باشن،
.
رعدو برق زد.....ولی اون همینطور نشسته بود از رعدو برق هم نترسید،
انگار منتظر بود،یه دفعه دیدم یه کبوتر دیگه اومد نشست پیشش و چند دقیقه پیش
هم بودن،یهویی جفتشون پریدن و رفتن،
گرچه دیر اومد و کبوتر بیچاره کلی خیس شد،ولی بالاخره اومد،
الان عصره،منم و آسمونی که ابریه و می باره و یاد کبوتر هایی که از پشت بوم همسایه پریدن.
امنه
7
دخترک خنده کنان گفت که چیست
راز این حلقه زر
راز این حلقه که انگشت مرا
اینچنین تنگ گرفته است به بر
راز این حلقه که در چهره او
اینهمه تابش و رخشندگی است
مرد حیران شد و گفت
حلقه خوشبختی است،حلقه زندگی است
همه گفتند:مبارک باشد
دخترک گفت:دریغا که مرا
باز در معنی آن شک باشد
سالها رفت و شبی
زنی افسرده نظر کرد بر آن حلقه زر
دید در نقش فروزنده او
روزهایی که به امید وفای شوهر
به هدر رفته،هدر
زن پریشان شد و نالید که وای
وای،این حلقه که در چهره او
باز هم تابش و رخشندگی است
حلقه بردگی و بندگی است.
فروغ فرخزاد
6
بیا همدیگرو بدزدیم و با هم بریم به یه جایی در دور دست ها،
دورشاید؟
.
شاید صحرایی خشک،
در حاشیه هم زندگی کنیم،
همون جا که نور اقامت داره،
همون جا که حضور تو درخشش داره،
و تنها دل مشغولی من یک جمله است،
اینکه تو می مانی یا نه؟
امنه
5
تو گفتی دنیای منی،
ولی تو دنیام شدی،
تو دروغ میگفتی من راست گفتم،
.
تو رفتی،
کاش راست نمی گفتم.
امنه
4
سر زده میای،
خبر نداده میری،
من تو این تاریکی دارم دست و پا میزنم،
مثل مردابی می مونه که هر چی تقلا میکنم
منو بیشتر تو خودش فرو می بره اما
کسی نمیبینه،تو هم نمیبینی،نمیخوام هم ببینی،
.
منو و تنهای یه جوری با هم کنار میایم.
امنه
3 تقديم به نويد
ميخوام برات يه شعر بگم
تلافي محبت هات
اگه بخوام حرف بزنم
كم ميارم پيش صدات
صدا بزن بازم منو
با لحن خوب اشنات
دلم ميلرزه بدجوري
با اون صداي خنده هات
اگه يه روز دلم گرفت
سر روي شونت ميزارم
اگه بگي دوستت دارم
بازم پيشت كم ميارم
خلاصه من عاشقتم
عاشق اون شيطوني هات
عاشق اون محبتت
مهربونيت سادگي هات
وقتي بگي مال مني تا اخرش من مي مونم
دوستي ما تا نداره اينو خودم خوب ميدونم
امنه
2
میدونی سرد سرد سرد
یعنی چی؟
.
یعنی وقتی دست هات تو دستم نیستن.
امنه
1
من که عین بچه ادم داشتم زندگیمو میکردم،
تو اومدی و گفتی همسایه شیم ،
یه سایه شیم،
و من خندیدم فکر کردم تو همونی هستی که
باید باشی و دیگه نری،
و تو گفتی نمیرم حتی اگه تو بخوای،
ولی تو رفتی تو تموم کردی،
درست عین اول که شروع کردی،
من گریه کردم گفتم خداحافظ،
تو اشک هامو ندیدی گفتی خداحافظ،
و من موندم و سایه ام،
سایه ای که دنبال یه همسایه میگشت،
دیگه دلم همسایه نمیخواد.

